ویس و رامین گرگانی-در انجام کتاب گوید

 

بر آمد آفتاب شاد کامی

ز دوده شد هوای نیکنامی

نسیم باد پیروزی بر آمد

بهار خرمی با او در آمد

بپیوست ابر دولت بر حوالی

همی بارد سعادت بر موالی

خجسته جشن و خرم روزگارست

زمین بازیاب و هر کس شاد خوارست

زمین از خز زرین حله دارد

هوا از ابر سیمین کله دارد

جهان بینم همه پر نور گشته

از آفتای گردون دور گشته

شکفته نوبهار ملک و فرمان

به پیروزی چو ماه و مهر تابان

زیادت گشته شد روز سعادت

به هنگامی که شب گردد زیادت

گل دولت به وقتی گشتخندان

که در گیتی شده پژمرده ریحان

جهان دیگر شدست و حال دیگر

مگر نو کرد یزدان گیتی از سر

همی باره ز ابرش قطر رادی

همه روید ز خاکش تخم شادی

فلک را نیست تأثیری به جز داد

مگر مریخ و کیوان زو بیفتاد

چنین تأثیر کی بود آسمان را

چنین نو دولتی کی بد جهان را

مگر سایهء شب از فر همایست

چو نور روز از فر خدایست

زبان هر که بینی شکر گویست

روان هر که بینی مهر جویست

مگر تیمار مرگ از خلق بر خاست

همه کس یافت آن کامی که می خواست

چو داد و راستی گیتی فروزست

شب مردم تو پنداری که روزست

هواداران همه شادند و خرم

سخندانان عزیزند و مکرم

همان دهر را باغ این زمانست

بدو در مملکت سرو روانست

چنان سروی که رنگ آبدارش

بماند در خزان و در بهارش

کنون نیکان چو گلها در بهارند

بداندیشان چو گلبن پر ز خارند

شهنشاهی که اورنگش خداییست

سپاهان را طراز پادشاییست

بهشت خلد را ماند سپاهان

کف خواجه عمیدش گشته رصوان

خداوندی به داد و دین مؤید

ابو الفتح مظفر بن محمد

خراسان را به نام نیک مفخر

سپاهان را به حکم داد داور

زمانه قبله کرده دولتش را

سعادت سجده برده طلعنش را

گذشته نامهء نامش ز جیحون

رسیده رایت رایش به گردون

ازین سفله جهان آمد چنان خر

که لعل از سنگ آید وز صدف در

به گاه روشنایی ماه و انجم

بدو مانند همچون بت به مردم

ایا چون مال بر هر دل گرامی

چو جان پاکیزه و چون عقل نامی

قمر هر گز چو رای تو نتابد

خرد هر گز صمیر تو نیابد

به چیزی تو فزونی از پیمبر

که بر فصل تو منکر نیست کافر

همیشه جود تو دل را نوازد

سموم قهر تو جان را گدازد

تو دریایی و دریا چون بجو شد

کرا زهره که با دریا بکو شد

چو تو گویی بگیرید آن فلان را

بلرزد هفت اندام آسمان را

اگر ترسی تو از آتش به محشر

ز بی باکی شوی در آتش اندر

به گاه نام جستن تیر باران

چنان رانی که برگ گل بهاران

خفرز آید ترا ریگ رونده

شمر آید ترا بحر دمنده

تنی با عز و با مقدار داری

چرا روز نبردش خوار داری

نترسی از بلا وز ننگ ترسی

همی از دانش و فرهنگ ترسی

همت آزادگی بینم طباعی

همت فرهنگها بینم سماعی

ز بس آزادگی و خوب کاری

قصا خواهی ز عالم باز داری

خنک آن کش توی شایسته فرزند

خنک آن کش توی زیبا خداوند

چه کرداری که از فصل تو آید

چه فرزندی که از نسل تو زاید

همه پر مایه باشند و ستوده

چو زر پالوده چون یاقوت سوده

به مشتق ماندت اصل خیاره

کزو ناید به جز ماه و ستاره

ادب کبر آرد از چون تو هنرجوی

سخن فخر آرد از چون تو سخنگوی

مهان کوهند و او چرخ بلندست

میان این و آنها بین که چندست

رسوم مهتران در دست بر جای

رسوم خواجه تریاکست و درمان

نه زو گاه کرم تأخیر یابی

نه زو گاه هنر تقصیر یابی

چنان گردد به گردش فر دادار

که گردد گرد مرکز خط پرگان

به گرد ملک تدبیرش حصارست

به باغ فخر پیمانش بهارست

از آن کش بخت فرخ هست بیدار

جهان چون خفته پندارست هموار

صمیر و دلش ماه و آفتابند

چو امر و هیبتش برق و سحابند

نیاز اندر جهان ماند به شیطان

سخای دست او ماند به قرآن

بکشت آز و نیاز مردان را

زر جودش دیت شد هر دوان را

یکی شمشیر دارد دست ایام

کزو دشمنش را گیرد حسد نام

حسودش را ملامت بیش از من

که دولت را بود همواره دشمن

بخاصه دولتی قاهر بدین سان

که سیصد بنده دارد چون نریمان

نگویم کش میادا هیچ بدخواه

یکی بادش و لیکن دست کوتاه

بقا بادا کریم بافرین را

بقای جود و علم و داد و دین را

بماند داد و دین تا وی بماند

بخواند دولت آن را کاو بخواند

نه گیتی را چنو بودست فرزند

نه دولت را چنو بوده خداوند

به باغ ملک رسته چون صنوبر

سه گوهر چون فروزنده سه اختر

مهی بر صورت ایشان نبشته

بهی بر عادت ایشان سرشته

اگر باشند همچون تو جب نیست

کجا خود بار خر ما جز رطب نیست

ازیشان مهترین دریای علمست

جهان مردمی و کوه حلمست

مقر آمد خرد کش هست مهتر

ابو القاسم علی بن المظفر

پدر را از ادیبی قره العین

گهی را از تمامی مفخر و زین

هنوزش بوی شیر اندر دهانست

ندانم دانشی کز وی نهانست

درخت علم را قولش بهارست

سرای جود را فعلش نگارست

بدان باشرم روی او پدیدست

که یزدانش ز پاکی آفریدست

بدو دادست برهان کفایت

برو باریده باران عنایت

جهان در فصل او بستست اومید

فزونتر زانکه اندر نور خورشید

چو از خورشید آید روشنایی

ازو آید نظام پادشایی

چو از قوت به غعل آید کمالش

جلیلان عاجز آیند از جلالش

به سجده تاجداران پیشش آیند

دو رخ بر خاک ایوانش بسایند

همیشه تا جهانست این پسر باد

به پیروزی دل افروز پدر باد

ازو کهتی همایون خواجه بونصر

جمال روزگار و زینت عصر

فلک تا دید دیدار سلف را

همی گوید غلامم این خلف را

به اختر ماند آن فرخنده اختر

بزرگ از مخبر و کوچک به منظر

به منظر همچو تیغ ذوالفقارست

کجا هم کوچک و هم نامدارست

همش با کودکی فرهنگ پیران

همش با کوچکی طبع امیران

ز بس کاو شکرین گفتار دارد

ز بهروزی نشان بسیار دارد

بسا فخرا که او خواهد نمودن

بسا مدحا که او خواهد شنودن

فلک هر روز تاج آراید او را

که ماه و مهر افسر شاید او را

نبشتش عهد و منشور ولایت

ز پیروزی همی زیبدش رایت

همی سازی به تخت و کامگاری

همی جویدش ساز بختیاری

چنین بادا که من گفتی چنین باد

هم او را هم پدر را آفرین باد

و زو کهتر یکی شیرست دیگر

ابو طاهر محمد بن مظفر

چو عیسی همچوض؟ض طفل روزافزون

چو موسی کید کفر و دشمن دون

چو عیسی هم ز گهواره سخنگوی

چو موسی هم به خردی داوری جوی

اگر در چشم خردست او به منظر

به عقل اندر بزرگست و به مخبر

بسان آتشست اندک به دیدار

و لیکن قوت و هیبتش بسیار

ز عمر خویش در فصل بهارست

ازیرا همچو اشکوفه به بارست

چو زین اشکوفه آید میوهء جاه

رهی گردد مرو را مهر با ماه

اگر هم باز باشد بچهء باز

پسر همچون پدر باشد سر افراز

دو چشم بد ز هر سه باد بسته

درخت عمرشان جاوید رسته

پسر خرم به اورنگ پدر باد

پدر نازان به فرهنگ پسر باد

ایا بر ماه برده مظر نام

بیاورده ز گردون اخترکام

به صدر اندر به پیروزی نشسته

به هیبت صدر بد خواهان شکسته

نثارت آوریدم مهرگانی

روان چون آب چشمهء زندگانی

بدین جشنت نیاورد ایچ کهتر

نثاری از نثار بنده مهتر

به فرمانت بگفتم داستانی

ز خوبی چون شکفته بوستانی

درو چون میوه از حکمت مثلها

چو ریحان بهاری خوش غزلها

توی بهتر بزرگان زمانه

به نامت مهر کردم این فانه

سر نامه به نام تو گشادم

به پایان مهر نامت بر نهادم

نگر کاین داستان چه نیکبختست

بهار نامت او را تاج و تختست

از آن کش نام تو بر هر کرانیست

تو پنداری که این دفتر جهانیست

مرو را شرق و غرب آغاز و آنجام

چو خورشید آندر و گردنده این نام

تو خود دانی کزین سان گفته شعری

بماند تا بماند نظم شعری

به فر نام تو گفتار چاکر

رود بر هر زبانی تا به محشر

بماند جاودان او را جوانی

که خورد از جودت آب زندگانی

هر آن گاهی که تو باشی سخن جوی

چو من باید به پیش تو سخنگوی

اگر یابی ز هر کس نظم گفتار

ز من یابی تو نظم در شهوار

چو بر اسپ سخن آیم به جولان

مرا باشد مجره جای و کیوان

بیان من بود روشن چو شعری

به نکته چون ز گوهر تاج کسری

چو دریایست طبع من ز گفتار

شود از علم در وی رود بسیار

بسی دانش بباید تا سخن گوی

تواند زد به میدان سخن گوی

به خاسه چون بود میدان چونین

به نام تو به یاد ویس و رامین

اگرچه رنج بردستم فراوان

نکردم شکر بر یکروزه احسان

خداوندا شب رنجم سر آمد

کنون صبح رصای تو بر آمد

بریدم راه بد روزی بریدم

به منزلگاه پیروزی رسیدم

کریما تا ترا دیدم چنانم

که کاری جز طرب کردن ندانم

ز جود تو همیشه شاد و مستم

تو گویی کیمیا آمد به دستم

به فرخنده لقایت چون ننازم

که با او از همه کس بی نیازم

تو خورشیدی و چون با تو نشینم

چراغ و شمع شاید گر نبینم

تو دریایی و من مرد گهر جوی

ز تو جویم گهر نز چشمه و جوی

ز شکرت شد دهان من شکر خوار

ز مدحت شد زبان من گهر بار

چنان چون من ز تو شادم همه سال

ز شادی باد عمرت را همه حال

همایون باد بر تو روزگارت

همیشه کام راندن باد کارت

تو خسرو گشته کام دلت شیرین

عدوی تو نشان ت


ادامه مطلب

[ جمعه 24 شهریور 1396  ] [ 08:20 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


ویس و رامین گرگانی-نشاندن رامین پسر خود را به پادشاهى و مجاور شدن به آتشغاه تا روز مرگ

 

سر سال و خجسته روز نوروز

جهان پیروز گشت از بخت پیروز

پسر را خواند خورشید مهان را

همیدون خسرو فرماندهان را

پسر را پیش خود بر گاه بنشاند

پس اورا خسرو و شاه جهان خواند

به پیروزی نهادش تاج بر سر

بدو گفت ای خجسته شاه کشور

هماین بادت این تاج کیانی

همان این تخت و گاه خسروانی

جهانداری مرا دادست یزدان

من این داده ترا دادم تو به دان

ترا من در هنرها آزمودم

همیشه ز آزموده شاد بودم

ترا دادم کلاه شهریاری

که رای شهریاری نیک داری

مرا سال ای پسر بر صد بیفزود

جهان بر من گذشت و بودنی بود

کنون هشتاد و سه سالست تا من

نشاط دوستم تیمار دشمن

کنون شاهی ترا زیبد که رانی

که هم نو دولتی و هم جوانی

مرا دیدی درین شاهی فراوان

بر آن آیین که من راندم تومی ران

هر آنچ ایزد زمن پرسد به محشر

من از تو نیز پرسم پیش داور

بهست از کام نیکو نام نیکو

تو آن کن کت بود فرجام نیکو

چو داد اورنگ زرین را به خورشید

برید از تخت و تاج و شاهی اومید

فرود آمد ز تخت خسروانی

به دخمه شد به تخت آنجهانی

در آتشگه مجاور گشت و بنشست

دل پاکیزه با یزدان بپیوست

خدای آن روز دادش پادشایی

که خرسندی گزید و پارسایی

اگر چه پیش ازان او مهتری بود

همیشهآز را چون کهتری بود

جهان فرمان او بودی و او باز

ز بهر کام دل فرمانبر آز

چو ز آز این جهان دل را بپرداخت

تن از آز و دل از انده بری ساخت

دلی کز شغل و آز این جهان رست

چنان دان کز بلای جاودان رست

چو شاهنشه سه سال از غم بر آسود

به گیتی هیچ کس را روی ننمود

گهی در دخمهء دلبر نشستی

شبانروزی به درد دل گرستی

گهی در پیش یزدان لابه کردی

گناه کرده را تیمار خوردی

بدان پیتی و فرتوتی که او بود

سه سال از گریه و زاری نیاسود

به پیش دادگر پوزش همی کرد

و بر کرده پشیمانی همی خورد

چو از دادار آموزش همی خواست

تو گفتی دود حسرت زو همی خاست

به سه سال آن تن نازک چنان شد

کجا همرنگ ریشهء زعفران شد

شبی از دادگر پوزش همی جست

همه شب رخ به خون دل همی شست

چو اندر تن توانایی نماندش

گه شبگیر یزدان پیش خواندش

به یزدان داد جان پاک شسته

ز دست دشمن بسیار خسته

بیامد پور او خورشید شاهان

ابا او مهتران و نیکخواهان

تنش را هم به پیش ویس بردند

دو خاک نامور را جفت کردند

روان هر دوان در هم رسیدند

به مینو جان یکدیگر بدیدند

به مینو از روان دو وفادار

عروسی بود و دامادی دگر بار

بشد ویس و بشد رامینش از پس

چنین خواهد شدن زایدر همه کس

جهان بر ما کمین دارد شب و روز

تو پنداری که ما آهو و او یوز

همی گردیم تازان در چراگاه

ز حال آنکه از ما شد نه آگاه

همی گوییم داناییم و گربز

بود دانا چنین حیران و عاجز

ندانیم از کجا بود آمدن مان

ویا زیدر کجا باشد شدن مان

دو آرامست ما را دو جهانی

یکی فانی و دیگر جاودانی

بدین آرام فانی بسته اومید

نیندیشیم از آن آرام جاوید

همی بینیم کایدر بر گذاریم

و لیکن دیده را باور نداریم

چه نادانیم و چه آشفته راییم

که از فانی به باقی نه گراییم

سرایی را که در وی یک زمانیم

درو جویای ساز جاودانیم

چرا خوانیم گیتی را نمونه

چو ما داریم طبع وا شگونه

جهان بندست و ما در بند خرسند

نجوییم آشنایی با خداوند

خداوندی که ما را دو جهان داد

یکی فانی و دیگر جاودان داد

خنک آن کس که اورا یار گیرد

ز فرمان بردنش مقدار گیرد

خنک آن کش بود فرجام نیکو

خنک آن کش بود هم نام نیکو

چو ما از رفتگان گیریم اخبار

ز ما فردا خبر گیرند ناچار

خبر گردیم و ما بوده خبر جوی

سمر گردیم و خود بوده سمر گوی

به گیتی حال ما گویند چونین

که ما گفتیم حال ویس و رامین

بگفتم داستانی چون بهاری

درو هر بیت زیبا چون نگاری

الا ای خوش حریف خوب منظر

به حسن پاک و طبع پاک گوهر

فرو خوان این نگارین داستان را

کزو شادی فزاید دوستان را

ادیبان را چنین خوش داستانی

بسی خوشتر ز خرم بوستانی

چنان خواهم که شعر من تو خوانی

که خود مغدار شعر من تو دانی

چو این نامه بخوانی ای سخن دان

گناه من بخواه از پاک یزدان

بگو یارب بیامرز این جوان را

که گفتست این نگارین داستان را

توی کز بندگان پوزش پذیری

روانش را به گفتارش نگیری

درود کردگار ما و غفرانش

ابر پیغمبر و یاران و خویشانش


ادامه مطلب

[ جمعه 24 شهریور 1396  ] [ 08:20 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


ویس و رامین گرگانی-وفات کردن ویس

 

چو با رامین بد او هشتاد ویک سال

زمانه سرو او را کرد چون نال

سر سرو سهی شد باشگونه

دو تا شد پشت او همچون درونه

کرا دشمن نباشد در جهان کس

چو بینی دشمن او خود جهان بس

چه نیکو گفت نوشروان عادل

چو پیری زد مرو را تیر بر دل

ز پیری این جهان آن کرد بامن

که نتوانست کردن هیچ دشمن

به گیتی باز کردم ای عجب پشت

شکست او پشت من آنگه مرا کشت

اگر چه ویسه از گیتی وفا دید

هم او از گردش گیتی جفا دید

چنان با گردش گیتی زبون شد

که هفت اندامش از فرمان برون شد

پس آنگه مرگ ناگاه از کمینگاه

بیابد در ربود آن کاسته ماه

دل رامین به دردش کان غم شد

همیدون چشم رامین رود نم شد

همی گفت ای گزیده جفت نامی

تنم را جان و جانم را گرامی

مرا با داغ تنهایی بماندی

تو خود خنگ جدایی را براندی

ندیدم در جهان چون تو وفادار

چرا گشتی ز من یکباره بیزار

نه با من چند باره عهد کردی

که هرگز روزی از من بر نگردی

چرا از عهد خود کرده بگشتی

وفا را با جفا در هم سرشتی

وفا از چون تو یاری وافی آمد

جفا زین روزگار جافی آمد

شگفتی نیست گر با تو جفا کرد

زمانه در جهان با که وفا کرد

جهان را از وفا پردخت کردی

برفتی هم وفا با خود ببردی

مرا بس بود بر دل درد پیری

نهادی بر تنم بند اسیری

چرا درد دگر بر من نهادی

بلا را راه در جانم بدادی

به پایت دیدهء من خاک رُفته

تو بیچاره به زیر خاک خفته

همی گفتی زبان خوش سرایت

تن من باد راما خاک پایت

کنون این روز را می دید بایم

تن سیمینت گشته خاک پایم

مرا این پادشایی با تو خوش بود

دلم با این همه گنج از تو گش بود

کنون خود این جهان بر من و بالست

مرا بی تو جهان جستی محالست

به درد تو بدرو جامه بر بر

به مرگ تو بریزم خاک بر سر

کجا من پیرم و دانی نشاید

که از پیران چنین رسوایی آید

مرا هست از غمانت دل گران بار

چنان کز فرقتت دیده گهی بار

به درد و فریه داری این و آن را

ندارم رنجه مر دست و زبان را

مرا شاید که دل تیمار دارد

و یا چشمم مژه خونبار دارد

نشاید کم بدرد دست جامه

و یاخواند زبان فریاد نامه

شکیبانی ز پیران سخت نیکوست

بخاصه در فراق جفت یا دوست

زبانم فر شکیبایی نماید

دلم در ناشکیبایی فزاید

چو دل را دارم از تیمار پر جوش

زبان را دارم از گفتار خاموش

پس آنگه دخمه ای فرمود شهوار

چنان شایسته جفتی را سزاوار

بر آورده از آتشگف برزین

رسایده سر کاخش به پروین

ز پیکر همچو کوهی کرد، محکم

ز صورت چون بهشتی گشته خرم

هم آتشگاه و هم دخمه چنان بود

که رصوان را حد بر هر دوان بود

چو ز اتشگاه و از دخمه بپرداخت

بیچ آن جهان بنگر که چون ساخت


ادامه مطلب

[ جمعه 24 شهریور 1396  ] [ 08:20 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


ویس و رامین گرگانی-نشستن رامین بر تخت شهنشاهى

 

چو آگاهی به رامین شد ز موبد

که او را چون فرو برد اختر بد

یکی هفته سران لشکر وی

به سوک اندر نشسته همبر وی

نهانی شکر دادار جهان کرد

که او فرجام موبد را چنان کرد

نه جنگی بود مرگش را بهانه

نه خونی ریخته شد در میانه

سر آمد روز چونان پادشاهی

نبوده هیچ رامین را گناهی

هزاران سجده برد او پیش دادار

همی گفت ای خداوند نکو کار

تو دانی گونه گون درها گشادن

که چونین کارها دانی نهادن

برانی هر کرا خواهی ز گیهان

بر آری هر کرا خواهی به کیوان

بذیرفتم ز تو تا زنده باشم

که خشنودیت را جویند باشم

میان بندگانت داد جویم

همیشه راست باشم راست گویم

بُوم در پادشاهی داد فرمای

به درویشان کام بخشای

توم یاری ده اندر پادشایی

که یاری دادنم را خود تو شایی

توی پشتی توم یاری به هر کار

مرا از چشم و دست بد نگه دار

خداوندم توی من بندهء بند

مرا شاهی تو دادی ای خداوند

خداوندم توی من بندهء تو

که من خود بندام دارندهء تو

کنون کردی چو سالار جهانم

بدار اندر پناه سایبانم

چو لاله کرد لختی پیش دادار

وزین معنی سخنها گفت بسیار

همان گه بار را فرمود بستن

سواران سپه را بر نشستن

بر آمد بانگ کوس و نالهء نای

روان شد همچو جیحون لشکر از جای

روارو در سپاه افتاد چونان

که از باد صبا در ابر نیسان

چو راه حشر گشت آن ره ز غلغل

ز کوه دیلمان تا شهر آمل

جهان افروز رامین با دل افروز

همی آمد همه ره شاد و فیروز

به شادی روز رام و روز شنبد

فرود آمد به لشکرگاه موبد

بزرگان پیش او رفتند یکسر

به دیهیمش بر افشاندند گوهر

مرو را پاک شاهنشاه خواندند

ز فر و داد و خیره بماندند

چو ابری بود دستش نوبهاری

همی بارید در شاهواری

یکی هفته به آمل بود خرم

دمادم زد همی رطل دمادم

پس آنگه داد طبرستان به رهام

جوانمرد نکوبخت نکونام

به ایران در نژاد او کیانی

بزرگی در نژادش باستانی

همیدون داد شهر ری به بهروز

که بودش دوستدار و نیک آموز

بدان گاهی که او با ویس بگریخت

به دام شاه موبد در نیاویخت

به ری بهروز کردش میزبانی

به خانه داشتش چندی نهانی

به نیکی لاجرم نیکی جزا بود

کجا او خود به نیکی سزا بود

بکن نیکی و در دریاش انداز

که روزی گشته لولو یابیش باز

وز آن پس داد گرگان را به آذین

کهبا او یکدل بود و دیرین

به درگاهش سپهبد بود ویرو

چو سرهنگ سرایش بود شیرو

دو پیل مست و دو شیر دلاور

به گوهر ویس بانو را برادر

چو هر شهری به شاهی دادگر داد

نگهبانی به هر مرزی فرستاد

به راه افتاد با لشکر سوی مرو

کجا دیدار او بد داروی مرو

خراسان سر بسر آذین ببستند

پری رویان بر آذینها نشستند

همه راهی ورا چون بوستان شد

همه دستی برو گوهر فشان شد

زبانها بود بر وی آفرین خوان

چو دلها در وفای وی گروگان

چو در مرو گزین شد شاه رامین

بهشتی دید در وی بسته آذین

به خوبی همچو نوروز درختان

ز خوشی همچو روز نیک بختان

هزار آوا به دستان رود سازان

شکوفه جامهای دلنوازان

فرازش ابر دود مشک و عنبر

و زو بارنده سیم و زر و گوهر

سه مه آذینها بسته بماندند

وزیشان روز و شب گوهر فشاندند

بدین رامش نه خود مرو گزین بود

کجا یکسر خراسان همچنین بود

ز موبد سالیان سختی کشیدند

پس از مرگش به آسانی رسیدند

چو از بیدار او آزاد گشتند

به داد شاه رامین شاه گشتند

تو گفتی یکسر از دوزخ بر ستند

به زیر سایهء طوبی نشستند

بدان را بد بود روزی سرانجام

بماند نامشان جاوید بد نام

مکن بد در جهان و بد میندیش

کجا گر بد کنی بد آیدت پیش

چه نیکو گفت خسرو کهبدان را

ز دوزخ آفرید ایزد بدان را

از آن گوهر که شان آورد ز آغاز

به پایان هم بدان گوهر برد باز

چو رامین دادجوی و دادگر شد

جهان از خفتگان آسوده تر شد

سپهداران او هر جا که رفتند

به فر او همه گیتی گرفتند

چو رنج دشمنانش بود بی بر

جهان او را شد از چین تا به بربر

به هر شهری شد از وی شهریاری

به هر مرزی شد از وی مرزداری

همه ویرانها آباد کردند

هزاران شهر و ده بنیاد کردند

بداندیشان همه بر دار بودند

و یا در چاه و زندان خوار بودند

به هر راهی رباطی کرد و خانی

نشانده بر کنارش راهبانی

جهان آسوده گشت از دزد و طرار

ز کرد و لور و از ره گیر و عیار

ز بس کاو داد سیم و زر سبیلی

نماند اندر جهان نام بخیلی

ز بس کاو داد زر و سیم و گوهر

همه گشتند درویشان توانگر

ز دلها گشت بیدادی فراموش

توانگر شد هر آن کاو بود بی توش

نه جستی گرگ بر میشی فزونی

نه کردی میش گرگی را زبونی

به هر هفته سپه را بار دادی

به نیکی پندشان بسیار دادی

به دوار گه نشاندی داوران را

بکندی بیخ و بن بد گوهران را

به داورگاه او بر شاه و چاکر

یکی بودی و درویش و توانگر

چه پیش او شدی شاهی جهانگیر

به گاه داد جستن چه زنی پیر

ور آمد پیش او مرد خدایی

ستوده بود همچون پادشایی

به نزدش مرد پر فرهنگ و دانا

گرامی بود همچون چشم بینا

در ایران هر کسی دانش بیاموخت

بدان راز خود نزدش بر افروخت

صد و ده سال رامین در جهان بود

از آن هشتاد و سه شاه زمان بود

میان ملک و جاه و حشمت و مال

بماند آن نامور هشتاد و سه سال

زمین از داد او آباد گشته

زمان از فر او دلشاد گشته

به فرش گشته سه چیز از جهان کم

یکی رنج و دوم درد وسوم غم

گهی جان را خورش دادی ز دانش

گهی تن را جوان کردی به رامش

گهی کردی تماشا در خراسان

گهی نخچیر کردی در کهستان

گهی بودی به طبرستان آباد

گهی رفتی به خوزستان و بغداد

هزاران چشمه و کاریز بگشاد

بریشان شهر و ده بسیار بنهاد

یکی زان شهرها اهواز ماندست

کش او آگهاه شهر رام خواندست

کنونش گر چه هم اهواز خوانند

به دفتر رام شهرش نام دانند

شهی خوش زندگی بودست خوش نام

که خود در لطف ایشان خوش بود رام

نه چون اوبد به شاهی سر فرازی

نه چون او بد به رامش رود سازی

نگر تا چنگ چون نیکو نهادست

نکوتر زان نهادی که گشادست

نشانست این که چنگ بافرین کرد

که او را نام چنگ رامین کرد

چو بر رامین مقررگشت شاهی

ز دادش گشت پرمه تا به ماهی

جهان در دست ویس سیمتن کرد

مرو را پادشاه خویشتن کرد

دو فرزند آمدش زان ماه پیکر

چو مالک خوب و چون بابک دلاور

دو خسرو نامشان خورشید و جمشید

جهان در فر هر دو بسته اومید

زمین خاوران دادش به خورشید

زمین باختر دادش به جمشید

یکی را سغد و خوارزم و چغان داد

یکی را شام و مصر و قیروان داد

جهان در دست ویس دلستان بود

و ڵیکن خاصش آذربایگان بود

همیدون کشور ارّان و ارمن

سراسر بد به دست آن سمن تن

به شاهی سالیان با هم بماندند

به نیکی کام دل یکسر براندند

مهار عمر خود چندان کشیدند

که فرزنان فرزندان بدیدند


ادامه مطلب

[ جمعه 24 شهریور 1396  ] [ 08:20 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


ویس و رامین گرگانی-کشته شدن شاه موبد بر دست گراز

 

چهان را گر چه بسیار آزماییم

نهفته ببند رازش چون گشاییم

نهانی نیست از بندش نهانتر

نه چیزی از قصای او روانتر

جهان خوابست و ما دو وی خیالیم

چرا چندین درو ماندن سگالیم

نه باشد حال او را پایداری

نه طبعش را همیشه سازگاری

نه گاه مهر نیک از بد بداند

نه مهر کس به سر بردن تواند

چه آن کز وی نیوشد مهربانی

چه آن کز کور جوید دیدبانی

نماید چیزهای گونه گونه

درونش راست بیرون واشگونه

به کار بلعجب ماند سراسر

درونش دیگر و بیرونش دیگر

به چه ماند به خان کاروان گاه

همیشه کاروانی را برو راه

ز هر گونه سپنجی در وی آیند

و لیکن دیر گه در وی نپایند

گهی ماند بدان مرد کمان ور

که باشد پیش اورد تیر بی مر

به زه کرده همه ساله کمان را

به تاریکی همی اندازد آن را

هر آن تیری که از دستش رها شد

نداند هیچ چون شد یا کجا شد

زنی پیرست پنداری نکو روی

که در چاه افگند هر دم یکی شوی

همی جوییم گنجش را به صد رنج

پس آنگاهی نه ما مانیم و نه گنج

سپاهی بینی و شاهی ابر گاه

پس آنگه نه سپه بینی و نه شاه

چو روزی بگذرد بر ما ز گیهان

ز مردم همرهش بینی فراوان

چو او بگذشت روز دیگر آید

ز ما با او گروهی نو در آید

مرا باری به چشم این بس شگفتست

وزین اندیشه ام سودا گرفتست

ندانم چیست این گشت زمانه

وزو بر جان ما چندین بهانه

جهانداری شهانشاهی چو موبد

جهان را زو بسی نیک و بسی بد

بدین خواریش باشد روز فرجام

بماند در دل و چشمش همه کام

کجا چون برد لشکرگه به آمل

همه شب خورد با آزادگان مل

مهان را سر به سر خلعت فرستاد

کهان را ساز جنگ و سیم و زر داد

همه شب بود از می مست و شادان

خمارش بین که چون بد بامدادان

نشسته شاه با گردان کشور

بر آمد ناگهان بانگی ز لشکر

ز لشکر گاه شاهنشه کناری

مگر پیوسته بد با جویباری

گرازی زان یکی گوشه بردن جست

ز تندی همچو پیلی شرزه و مست

گروهی نعره بر رویش گشادند

گروهی در پی او اوفتادند

گراز آشفته شد از بانگ و فریاد

به لشکر گاه شاهنشه در افتاد

شهنشه از سرا پرده بر آمد

به پشت خنگ چو گانی در آمد

به دست اندریکی خشت سیه پر

بسی بدخواه را کرده سیه در

چو شیر نر بر آن خوگ دژم تاخت

سیه پر خشت پیچان را بیداخت

خطا شد خشت او وان خوگ چون باد

به دست و پای خنگ شه در افتاد

به تندی زیر خنگ اندر بغرید

بزدیشک و زهارش را بدرید

بیفتادند خنگ و شاه با هم

چو بسته گشته چرخ و ماه با هم

هنوز افتاده بد شاه جهانگیر

که خوک او را بزد یشکی روان گیر

درید از ناف او تا زیر سینه

دریده گشت جای مهر و کینه

چراغ مهر شد در دلش مرده

همیدون آتش کینه فسرده

سر آمد روزگار شاه شاهان

سیه شد روزگار نیکخواهان

چنان شاهی به چندان کامرانی

نگر تا چون تبه شد رایگانی

جهانا من ز تو ببرید خواهم

فریب تو دگر نشنید خواهم

چو مهرت با دگر کس آزمودم

ز دل زنگار مهر تو ز دودم

ترا با جان ما گویی چه جنگست

ترا از بخت ما گویی چه ننگست

بجای تو نگویی تا چه کردیم

جز ایدر که دو تا نان تو خوردیم

نگر تا هست چون تو هیچ سفله

که یک یک داده بستانی بجمله

کنی ما را همی دو روزه مهمان

پس آنگه جان ما خواهی به تاوان

نه ما گفتیم ما را میهمان کن

پس آنگه دل چنان بر ما گران کن

چه خواهی بی گناه از ما چه خواهی

که ریزی خون ما بر بیگناهی

ترا گر هست گوهر روشنایی

چرا در کار تاریکی نمایی

چرا چون آسیای گرد گردی

بیاگنده به آب و باد و گردی

چو بختم را به چاه آندر فگندی

مرا زان چه که تو چونین بلندی

ترا گر جاودان بینم همینی

همین چرخی همین آب و زمینی

همین کوهی همین دریا و بیشه

همین زشتیت کار و خو همیشه

هر آن مردم که خوی تو بداند

ترا جز سفله و نا کس نخواند

خداوندا ترا دانم ورا نه

به هر حاجت ترا خوانم مرا به

کجا دهر آن نیرزد کش بدانند

و یا خود بر زبان نامش برانند


ادامه مطلب

[ جمعه 24 شهریور 1396  ] [ 08:19 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


ویس و رامین گرگانی-آگاه شدن موبد از گنج بردن رامین با ویس

 

چو آگاهی به لشکرگاه بردند

بزرگان شاه را آگه نکردند

کجا او پادشاهی بود بدجو

وزین بدتر شهان را نیست آهو

نیارست ایچ کس او را بگفتن

همه کس رای دید آن را نهفتن

سه روز این راز ماند از وی نهفته

تمامی کار رامین شد شکفته

چو آگه شد جهان بر وی سر آمد

تو گفتی رستخیز او بر آمد

مساعد بخت او با او بر آشفت

خرد یکباره از وی روی بنهفت

ندانست ایچ گونه چارهء خویش

تو گفتی بسته شد راگش پس و پیش

فهی فگتی شوم سوی خراسان

مه رامین باد و مه ویس و مه گرگان

گهی گفتی که گر من باز گردم

به زشتی در جهان آواز گردم

مرا گویند گشت از رام ترسان

و گر نه نامدی سوی خراسان

گهی گفتی که گر با وی بکوشم

ندانم چون دهد یاری سروشم

سپاه من همه با من به کینند

به شاهی پاک رامین را گزینند

جوانست او و هم بختش جوانست

درخت دولتش تا آسمانست

به دست آورد گنج من سراسر

منم مفلس کنون و او توانگر

نه خوردم آن همه نعمت نه دادم

ز بهر او همه بر هم نهادم

مرا مادر بدین پتیاره افگند

که بر رامین دلم را کرد خرسند

سزد گر من به بد روزی نشستم

که گفتار زنان را کام بستم

یکی هفته سپه را روی ننمود

دو صد دریای اندیشه نپیمود

چنین افتاد تدبیرش به فرجام

که با رامین بکوشد کام و ناکام

همی ننگ آمدش بر گشتن از جنگ

ز گرگان سوی آمل کرد آهنگ

چو لشکرگه بزد بر دشت آمل

جهان از ساز لشکر گشت پر گل

ز خیمه گشت صحرا چون کهستان

کهستان از خوشی همچون گلستان


ادامه مطلب

[ جمعه 24 شهریور 1396  ] [ 08:19 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


ویس و رامین گرگانی-بر داشتن رامین گنج موبد را گریختن به دیلمان

 

پس آنگه گرد کرد از مرو یکسر

بزودی هر چه اشتر بود و استر

سراسر گنجهای شاه برداشت

وزان یک رشته اندر گنج نگذاشت

به مرو اندر در نگش بود دو روز

به راه افتاد با گنج و دل افروز

نشانده ویس را در مهد زرین

چو مه بمیان هفتورنگ و پروین

شتر در پیش و استر ده هزاری

نبد دینار و گوهر را شماری

همی آمد به راه اندر شتابان

گرفته روز و شب راه بیابان

به یک هفته دو هفته ره همی راند

به دو هفتهبیابان باز پس ماند

چو آگه شد شه از کردار رامین

چنان افروز رامین بد به قزوین

ز قزوین در زمین دیلمان شد

ددرفش نام او بر آسمان شد

زمین دیلمان جاییست محکم

بدو در لشکری از گیل و دیلم

به تاری شب ازیشان ناوک انداز

زنند از دور مردم را به آواز

گروهی ناوک و ژوپین سپارند

به زخمش جوشن و خفتان گذارند

بیندازند ژوپین را گه تاب

چو اندازد کمان رو تیر پر تاب

چو دیوانند گاه کوشش ایشان

جهان از دست ایشان شد پریشان

سپر دارند پهناور گه جنگ

چو دیواری نگاریده به صد رنگ

ز بهر آنکه مرد نام و ننگند

ز مردی سال و مه باهم بجنگند

از آدم تا به اکنون شاه بی مر

کجا بودند شاه هفت کشور

نه آن کشور به پیروزی گشادند

نه باژ خود بدان کشور نهادند

هنوز آن مرز دو شیزه بماندست

برو یک شاه کام دل نراندست

چو رامین شد در آن کشور به شاهی

ز بخت نیک دیده نیکخواهی

همان گه چرم گاوی را بگسترد

چو پنجه بدره سیم و زربرو کرد

یکی زرینه جامش بر سر افگند

به زرین جام سیم و زر پراگند

که هم دل بود وی را هم درم بود

هوادار و هوا خواهش نه کم بود

چو از گوهر همی بارید باران

شکفته گشت بختش را بهاران

همان بیش بود او را سپاهی

ز برگ و ریگ و قطر آب و ماهی

جهان یکباره گرد آمد بر و بر

نه بر رامین که بر دینار بی مر

بزرگانی که پیرامنش بودند

همه فرمانش را طاعت نمودند

چو کشمیر چو آذین و چو ویرو

چو بهرام و رهام و سام و گیلو

شهان دیگر از هر جایگاهی

فرستادند رامین را سپاهی

چنان شد لشکر رامین به یک ماه

که تنگ آمد بریشان راه و بیراه

سپهدار بزرگش بود ویرو

وزیر و قهرمانش بود گیلو


ادامه مطلب

[ جمعه 24 شهریور 1396  ] [ 08:19 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


ویس و رامین گرگانی-کشتن رامین زرد را به جنگ

بجست از حواب زرد و تیغ برداشت

کجا چون شیردر کوشش جنگ داشت

چو پیل مست با رامین بر آویخت

بیامد مرگ و از جانش در آویخت

مرو را گفت رامین تیغ بفگن

که بر جانت گزندی ناید از من

منم رامین ترا کهتر برادر

منه جان را ز بهر کین بر آذر

بیفگن تیغ و دستت بند را ده

که بند از مرگ و از کشتن ترا به

سپهبد چون شنید آواز رامین

ز کین دل سیه گشتش جهان بین

زبان بگشاد بر دشنام رامین

به زشتی برد نیکو نامش از کین

به رامین تاخت چون شیر دژ آگاه

بزد شمشیر بر تار کش ناگاه

سبک رامین سپر افگند بر سر

یکی نیمه سپر بفگند خنجر

بزد رامینه تیغی بر سر زرد

چنان زخمی که مغزش را بدر کرد

سرش یک نیمه با یک دست بفگند

ز خونش سرخ گل بر گل پراگند

چو زین سان کشته شد زرد نگون بخت

شد اندر دز نبرد دیگران سخت

نیامد ماه چرخ از ابر بیرون

ز بیم آنکه بر رویش چکد خون

به هر بامی فگنده کشته ای بود

به هر کویی ز کشته پشته ای بود

بسا کز بارهء کندز بجستند

ز بیم مرگ و از وی هم نرستند

بسا کز کین دل پیگار کردند

ز بهر ویس و هم جان را نبرند

عدو در هر کجا بد گشت مسکین

شب بدخواه بود و روز رامین

سه یک رفته زشب گیتی چنان کرد

که یکسر بود رفته دولت زرد

شبی رنگش سیه همچون جوانی

به رامین داد کام جاودانی

اگر چه داد وی را گنج و گوهر

ندادش تا ازو نستد برادر

جهان را هر چه بینی این چنینست

به زیر نوش مهرش ز هر کینست

گلش با خار و نازش با غمانست

هوا با رنج و سودش با زیانست

چو رامین دید وی را کشته بر خال

همان گه جامه را بر سینه زد چاک

همی گفت آوخ ای فرخ برادر

مرا با جان و با دیده برابر

به خنجر باد دست من بریده

به زو بین باد ناف من دریده

چرا چون تو برادر را بکشتم

که بشکستم به دست خویش پشتم

اگر یابم هزاران زر و گوهر

کجا یابم دگر چون تو برادر

چو رامین مویه برکشته بسی کرد

همان بی سود اندوهش بسی خورد

نه جای مویه بود و گرم خوردن

که جای رزم بود و نام کردن

چو زرد از شور بختی بی روان شد

رمه در پیش گرگان بی شبان شد

بسان خطبه خوانی بود خنجر

که او را مغز گردان بود منبر

به شاهی خطبهء رامین همی کرد

بر آن خطبه فلک آمین همی کرد

شبی بود آن شب از شبهای نامی

چو مهر ویس بر رامین گرامی

چو شب تاریک بُد بخت بداندیش

بشد شبگیر با دلهای پر نیش

چو روز آمد بر آمد بخت رامین

بزد بر گیتی از شاهیش آذین

جهان افروز رامین بامدادان

ز بخت خویش خرم بود و شادان

نشسته آشکارا با دلارام

دلش خودرای گشته بخت خودکام


ادامه مطلب

[ جمعه 24 شهریور 1396  ] [ 08:19 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


ویس و رامین گرگانی-رفتن رامین به کهندز به مکر

 

چو دود شب بماند از آتش روز

فلک بنوشت هیری مفرش روز

بشد بر پشت اشقر آفتابی

چو باز آمد بر ادهم ماهتابی

ز لشکر گه به راه افتاد رامین

ندیدش هیچ کس جز ماه و پروین

رسول پیش ویس با چهل کس

که بودی لشکری را هر یکی بس

گهی تازان گهی پویان چو گرگان

به یک هفته به مرو آمد ز گرگان

چو رامین از بیابان رفت بیرون

نماندش رنج ره یکروز افزن

رسول و ویس را از ره گسی کرد

ز بهر ویس اندرزش بسی کرد

که او را آگاهی از من نهان ده

کجا این بار کار ما نهان به

مگو این راز جز با ویس و دایه

که خود دایه ستمارا سود و مایه

بگو کاین بار کار ما چنان شد

کجا در هر زبانی داستان شد

نشاید دید ازین پس روی موبد

و گر بینم سزاوارم به هر بد

تو فردا شب به دزبر باش هشیار

ز شب یک نیمه رفته گوش من دار

بکن چاری که من پیش تو آیم

به پیروزی ترا راهی نمایم

نهان دار این سخن تا من رسیدن

کجا این پرده من خواهم دریدن

فرستاده برفت از پیش رامین

به راهاندر شتابان تر ز شاهین

بدان گه سیم بر ویس گل اندام

به مرو اندر کهندز داشت آرام

همیدون گنجهای شاه گربز

نهاده بود همواره در آن دز

سپهبد زرد نامی کوتوالش

که بیش از مال موبد بود مالش

گزین شاه و دستور و برادر

به گنج و خواسته قارون دیگر

نگهبان بود ویس دلستان را

همیدون داد فرمان جهان را

فرستاده چو باز آمد ز گرگان

ز دروازه شد اندر شهر پنهان

پس آنگه چون زنان پوشید چادر

به پیش ویس بانو شد بر استر

کجا خود ویس را آیین چنان بود

که هر روزش یکی سور زنان بود

زنان مهتران زی او شدندی

به شادی هفته ای با او بدندی

بدین نیرنگ زیبا مرد جادو

نهان از زرد شد تا پیش بانو

بگفتش سر بسر پیغام رامین

بسان در و شکر خوب و شیرین

که دند گفت چون بد شادی ویس

ز مرد چاره گر آزادی ویس

تو گفتی مفلسی گنج روان یافت

و یا مرده دگر باره روان یافت

همان گه سوی زردش کس فرستاد

که بختم دوش در خواب آگهی داد

که ویرو یافت لختی درد و سستی

کنون باز آمدش حال درستی

به آتشگاه خواهم رفتن امروز

به کار نیک بودن آتش افروز

خورش بفزایم آتش را ببخشش

به نیکو و به پاکی و به رامش

سپهبد گفت شاید همچنین کن

همیشه نام نیک و کار دین کن

همان گه ویس شد با دوستداران

زنان مهتران و نامداران

به ددروازه به آتشگاه خورشید

که بود از کردهای شاه جمشید

چه مایه ریخت خون گوسفندان

ببخشید آن همه بر مستمندان

چه مایه جامه و گوهر برافشاند

چه مایه سیل شیم و زر ز کف راند

چو شب بروی گردون سایه گسترد

فرستاده شد و رامین در آورد

ز بیگانه تهی کردند ایوان

زبون شد مشتری را پیر کیوان

بماند آن راز در گیتی نهفته

نیامد باد بر شاخ شکفته

اگر چه کار باشد سهمگین سخت

به آسانی بر آید چون بود بخت

چنان چون ویس و رامین را بر آمد

درخت رنج را شادی بر آمد

زنان مهتران یکسر برفتند

همه بیگانگان از در برفتند

کسان ویس با رامین بماندند

همان گه جنگیان را بر نشاندند

چهل جنگی همه گرد دلاور

کشیده چون زنان در روی چادر

بدین چاره ز دروازه برفتند

وز آتشگه ره کندز گرفتند

به پیش اندر گروهی شمعداران

گروهی خادمان و پیشکاران

همی راندند مردی را ز راهش

نهفته ماند زین چاره گناهش

بدین نیرنگ رامین را به دز برد

نهفته زیر چادر با چهل گرد

چو در دز شد کندز ببستند

به باره پاسبانان بر نشستند

خروش و های هویی بر کشیدند

سرای ویس پر دشمن ندیدند

چو شب تاریک شد چون جان بد مهر

تو گفتی دود و قیر اندود بر چهر

هوا از قعر دریا تیره تر شد

فلک چون قعر دریا پر گهی شد

بر آمد لشکر گردون ز خاور

چنان کامد ز تاریکی سکندر

دلیران از کمین بیرون دویدند

چو برگ مرد خنجر بر کشیدند

چو سوزان آتش اندر دز فتادند

همه شمشیر در مردی نهادند

چو خفته کش پلنگ آید به بالین

به بالین برادر رفت رامین


ادامه مطلب

[ جمعه 24 شهریور 1396  ] [ 08:19 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


ویس و رامین گرگانی-نامه نوشتن ویس به پیش رامین

 

حریر و مشک و عنبر خواست و خامه

ز درد دل به رامین کرد نامه

سخن در نامه از زاری چنان بود

که خون از حرفهای او چکان بود

الا ای مهربان مهر پرور

چنین کن نامه نزد یار دلبر

کجا این نامه گر خوانی تو بر سنگ

ز سنگ آید به گوشت نالهء چنگ

ز یار مهربان و عاشق زار

به یار سنگدل وز مهر بیزار

ز بی دل بندهء بی خواب و بی خور

سپرده دل به شاهی چون مه و خور

ز نالان عاشق بیمار و مهجور

به کام دشمنان وز کام دل دور

ز پیچان چاکری سوزان بر آتش

جهانش تیره گشته بخت سر کش

ز گریان خادمی بدبخت مسکین

روان از دیدگانش سیل خونین

ز پی خسته دلی خسته روانی

عقیقین دیده ای زرین رخانی

نژندی مستمندی دردمندی

شده بر تنش هر مویی چو بندی

نزاری بی قراری دلفگاری

ز هر چشمی رونده رودباری

نوشتم نامه در حال چنین سخت

که چون من نیت اکنون ایچ بد بخت

تنم پیچان و چشمم زار و گریان

دلم بر آتش تیمار بریان

تنم چون شمع سوزان اشک ریزان

چو ابر تیره از دل دود خیزان

بلا را مونش و غم را رفیقم

به دریای جدایی در غریقم

چه مسکینم که گریم زار چندین

یکی دستم به دل دیگر به بالین

عقیق دو لبم پیروز گشته

جهان بر حال من دل سوز گشته

یکی چشم و هزار ابر گهی بار

یکی جان و هزاران گونه تیمار

قراق آمد همه راز نهانم

به خونابه نویسد بر رخانم

ز جان من یکی آتش بر افروخت

که صبر و رامشم در دل همی سوخت

چو دریا کرد چشمم را ز بس آب

کنون در آب چشمم غرقه شد خواب

جو جای خواب را پر آب یابم

به آب اندر چگونه خواب یابم

بدان دستی که این نامه نبشتم

بسات خرمی را در نوشتم

تنم بگداخت از بس رنج دیدن

دلم بگریخت از بس غم کشیدن

ز گیتی چون توانم کام جستن

که جانم را نه دل ماندست نه تن

چرا بردی من آن روی چون خور

که چون جان و روانم بود در خور

همی تا دور ماندستم ز رویت

ز باریکی نمانم جز به مویت

به روز انده گسارم آفتابست

که چون رخسار تو با نور و تابست

به شب انده گسارم اخترانند

که چون بینم به دندان تو مانند

خطا گفتم نه آن اندوه دارم

که باشد هیچ کس انده گسارم

اگر رنج مرا کوه آزماید

به جای آب ازو جز خون نیاید

نصیحت می کنندم دوستانم

ملامت می کنندم دشمنانم

ز بس کردن نصیحت یا ملامت

مرا کردند در گیتی علامت

نه مهرست این که انده بار میغست

نه هجرست این که زهر آلوده تیغست

چرا مردم دل اندر مهر بندد

چرا این بد به جان خود پسندد

اگر چون من بود هر مهربانی

مبان از مهر در گیتی نشانی

بسا روزا که خندیدم بریشان

کنون گشتم ز خندیدن پشیمان

بخندیدم بریشان همچو دشمن

کنون ایشان همی گریند برمن

مرا دیدی ز پیش مهربانی

فروزان تر ز مهر آسمانی

کنون بالای سروینم کمان شد

گل رخسارگانم زعفران شد

اگر دو تا شود شاخ گرانبار

تنم دو تا شدست از بار تیمار

به پیکر چون کمان گشتم خمیده

چو زه بر تن کشیده خون دیده

مرا ایدر بدین زاری بماندی

برفتی رخش فُرقت را براندی

غباری کز سم اسپت بجستست

چو پیکان در دو چشم من نشستست

خیال روی تو در دیدگانم

همی گرید ز راه دیده جانم

مرا گویند بیهوده چه نالی

که از بسیار نالیدن چو نالی

به روز رفته ماند یار رفته

چرا داری به دل تیمار رفته

نه چونین است کاندیشید بد گوی

میم بر ریخت لیکن نامدش بوی

شبست اکنون و خورشیدم برفتست

جهان همواره تاریکی گرفتست

روا باشد که بنشینم به اومید

که باز آید به گاه بام خورشید

بهار رفته باز آید به نوروز

نگارم نیز باز آید یکی روز

نگارا سر و قدا ماهرویا

سوارا شیر گیرا نامجویا

من اندر مهر آنم کم تو دانی

که دارم جان فدای مهربانی

یکی تا موی تو بر من چنانست

که صد باره گرامی تر ز جانست

ترا خواهم نخواهم پاک جان را

ترا جویم نجویم این جحان را

مرا در مهر بسیار آزمودی

به مهر اندر ز من خشنود بودی

کنون اندر وفای تو همانم

گوا دارم ز خونین دیدگانم

اگر تو بر وفایم نه یقینی

بیا تا این گواهان را ببینی

بیا تا روی من بینی چو دینار

بر آن دینار باران دُرّ شهوار

بیا تا چشم من بینی چو جیحون

جهان از هر دو جیحونم پر از خون

بیا تا قد من بینی خمیده

نشاط از من من از مردم رمیده

بیا تا حال من بینی چنان زار

که هستم راست چون دهساله بیمار

بیا تا بخت من بینی چنان شور

که گویی هر زمان چشمم شود کور

بیا تا مهر من بینی بر افزون

شده چون حسنت از اندازه بیرون

اگر نه زود نزد من شتابی

چو باز آیی مرا زنده نیابی

اگر خواهی که رویم باز بینی

نه آسایی نه خسپی نه نشینی

چو این نامه بخوانی باز گردی

سه روزه ره بروزی در نوردی

همی تا تو رسی فریاد جانم

به راهت بر نشسته دیدبانم

اگر جانم نگیرد رنج و دردم

ز درد عاشقی دیوانه گردم

ز دادار این همی خواهم شب و روز

که رویت باز بینم ای دل افروز

درود از من فزون از قطر باران

بر آن ماه من و شاه سواران

درود از من فزون از آب دریا

بر آن خورشید چهر سرو بالا

خدایا جان من بگذار چندان

که بینم روی او آنگاه بستان

که با این داغ گر جانم بر آید

ز دود جان من گیتی سر اید

چو ویس دلبر از نامه بپرداخت

نوندی تیزتگ را سوی اوتاخت

ز نزدیکان او مردی دلاور

بشد بر کوههء کوهی تگاور

که چون کرگس به کوهان بر گذشتی

بیابان را چو نامه در نوشتی

نه شب خفت و نه روز آسود در راه

به رامین برد چونین نامهء ماه

چو رامین نامهء سرو روان دید

تو گفتی صورت بخت جوان دید

ببوسیدش به دو یاقوت و شکر

نهادش بر خمارین چشم و برسر

چو بند نامه بگشاد و فرو خواند

ز دیده سیل بیجاده بر افشاند

بر آمد دود بی صبری ز جانش

ببارید آب حسرت بر رخانش

سخنهایی بگفت از جان پرتاب

که شاید گر نویسندش به زر آب

دلا تا کی روا داری چنین حال

که از غم ماه بینی وز بلا سال

دلا آن کس که کام و نام جوید

نه با فرهنگ و با آرام جوید

نترسد بی دل از شمشیر بران

نه از پیل دمان و شیر غران

نه از برف و دمه نز موج دریا

نه از باران نه از سرما و گرما

دلا گر عاشقی چندین چه ترسی

ز هر کس چاره و درمان چه پرسی

ز تو فریاد و زاری که نیوشد

چو تو خود را نکوشی پس که کوشد

چه باید مهر با چندین زبونی

ترا کمی و دشمن را فزونی

به سر باز افگن این بار گران را

ز دل بیرون کن این راز نهان را

خوشی کی بیند از کام نهانی

که با هر سود بینی صد زیانی

اگر یک روز باشد شاد خواری

یکی سالت بود زاری و خواری

کنون یا بند را باید گشادن

و یا یکباره سر بر سر نهادن

نیابم بهتر از دستم برادر

برادر را به از شمشیر یاور

نه مردم گر کنم زین پس مدارا

بهل تا گردد این راز آشکارا

جهان جز مرگ پیش من چه آرد

بجز شمشیر بر جانم چه بارد

ز دشمان کی حذر جوید خطرجوی

ز دریا کی بپرهیزد گهی جوی

به دریا در گهی جفت نهنگست

چو نوش اندر جهان جفت شرنگست

شراب کام را جامست شمشیر

چو راه خرمی را راهبان شیر

ز شیران بر گذر وز جام خور می

که دی مه را بود نوروز در پی

ز آسانی نیابی شادمانی

ز بی رنجی نیابی کامرانی

فراوان رنج یابد دام داری

به دشت و کوه تا گیرد شکاری

شکاری نیست چون شاهی و فرمان

مرو را چون بگیرد مردم آسان

مرا در پیش چون شاهی شکارست

چو دلبر ویس مه پیکر نگارست

چرا با بخت خود چندین شتیزم

چرا آبی برین آتش نریزم

چرا در خیرگی چندین نشینم

چرا بیرون نیایم زین کمینم

من اندر دام و یارم نیز در دام

نهاده دل به درد و رنج ناکام

چرا این دام را بر هم ندرم

درخت ننگ را از بن نبتم

و لیکن چیزها را جایگاهست

همیدون کارها را وقتها هست

شکوفه کاو بر آید ماه نیسان

به دی مه بر درختان یافت نتوان

مگر روز بلا اکنون سر آمد

برفت آن روز روز دیگر آمد

گذشت از رنج ما دی ماه سختی

کنون آمد بهار نیکبختی

چو رامین گفت ازین سان چند گفتار

ز درد دل همی پیچید چون مار

تنس در راه بود و دل بر ویس

به چشم اندر بمانده پیکر ویس

قرارش رفته بود و صبر تا شب

ز دود دل نشسته گرد بر لب

به خاور بود چشمش تا کی آید

سپاه شب که راهش بر گشاید


ادامه مطلب

[ جمعه 24 شهریور 1396  ] [ 08:18 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


.: تعداد کل صفحات 5085 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ > ]