قصاید فرخی-شمارهٔ ۲۱۶ - در مدح امیر ابو احمد محمد بن محمود غزنوی گوید

 

چون موی میان داری چون کوه کمر داری

چون مشک زره داری چون لاله سپر داری

گویی که ترا دارم، بردار ببر، لیکن

گفتار دگر داری، کردار دگر داری

دل در کف تو دادم نایافته بر زان لب

زان دل که ترا دادم جاناچه خبرداری

جان نیز به تو بخشم جان را چه خطر باشد

نی نی که چو دل داری بسیار بطر داری

جور تو یکی باشد داد تو نگر چندین

با داد چه کین داری با جور چه سرداری

شاهیست مرا یارا باعدل عمر همدل

بندیش ازو گرهش داری و بصرداری

بو احمد بن محمود آن شیر شکن خسرو

کز بخشش او عالم پر زیور وزر داری

گردونش همی گوید ای خوب سیر پهلو

بسیارادب داری بسیار هنرداری

ای میر خراسان را شایسته پسر یکسر

آیین پدر داری کردار پدر داری

گراصل و گهر باید با گنج و گهر همبر

هم گنج و گهر داری هم اصل و گهر داری

فخر همه شاهانی خورشید سیرشاها

ازدریادل داری وز کوه جگرداری

هم فضل به کف کردی هم علم زبر کردی

از فضل سپه داری وز علم حشرداری

اندر سفری دایم برسان قمر لیکن

هم دست سزا (؟) داری هم روی قمر داری

سالار فکن گردی بد خواه شکر شاهی

در تیغ قضا داری در تیر قدر داری

در جنگ عدو گیرد ار کوه سپر پیشت

او کوه سپر دارد تو نیزه سپرداری

کوه از تو عجب دارد، باداز تو عبر گیرد

چون قصد حضر کردی چون رای سفر داری

بر خصم نشان باشدبر دشمن اثر ماند

تا تیغ به کف داری تا خود به سر داری

تیر تو جگر دوزد سهم تو زفر بندد

بس خانه کز آن بیکس زین زیر و رزبرداری

در دست هنر داری در خلقت فرداری

دیدار علی داری کردار عمر داری

جایی که درر باید جایی که غرر باید

معلوم غرر داری مفهوم درر داری

بر درگهت از مادح زوار همی بینم

این را به طرب داری آنرا به بطر داری

زان دست که دریا شد با او شمرکوچک

بس کس که غنی داری دینار شمر داری

زر تو همی گوید زرم نه حجر پس چون

گاهش چو حجر داری گاهش چو مدر داری

از گنج تو زربیرون چون حلقه ز در گویی

ازسیم گران داری وززر چو حجر داری

تا خرماآرد تا آبی بار آرد

آفاق به کف داری معشوق به بر داری

تا چرخ کمان دارد تا کوه کمر دارد

از فخر کمان داری و ز عز کمرداری


ادامه مطلب

[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 04:02 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


قصاید فرخی-شمارهٔ ۲۱۵ - نیز در مدح خواجه ابوسهل حمدوی گوید

 

ای قصد تو به دیدن ایوان کسروی

اندیشه کرده ای که بدیدار آن روی

ایوان خواجه با توبه شهر اندورن بود

دیوانگی بود که تو جای دگر شوی

آن کس که هر دو دید، مر ایوان خواجه را

بسیار فضل دید بر ایوان کسروی

این آن بناست کر براو خوشه فلک

در وقت بدر روی چو بخواهی که بدروی

باغی نهاده همبر اوباچهاربخش

پر نقش و پر نگار چو ار تنگ مانوی

هر بخششی از و چو جهانیست مستقیم

هر هندسی ازو چو سپهر یست مستوی

استاد این سرای بآیین همی بود

رای رئیس سید ابو سهل حمدوی

آن مهتری که بخت به درگاه تو بود

چون رای او کنی و به درگاه او روی

رایش چنان که لفظ بزرگان بود متین

عزمش چنان که بازوی گردان بود قوی

زانچ او به نوک خامه کند صد یکی کنند

مردان کاردیده به شمشیر هندوی

توقیع او به نزد دبیران روزگار

چیزی بود بغایت از آن سوی جادوی

در درست وروی او زهنر صد دلیل هست

چون معجز پیمبری و فر خسروی

کردار او به نزد همه خلق معجزست

چون نزد شاعران سخن سهل معنوی

شعر درازتر ز«قفانبک » پیش او

کوته شود چو قافیه شعر مثنوی

گر مهتری به مرتبه چون شعر باشدی

او حرف اولین بودو دیگران روی

از خاندان خویش بزرگ آمد و شریف

آموخته ز اصل و گهر گردی و گوی

دیریست کاین بزرگی در خاندان اوست

این مرتبت نیافت کنون خواجه از نوی

در فضل گوهرش بتوان یافتن کنون

مدح هزار ساله به گفتار پهلوی

ای مهتری که غایت رادی تویی ز خلق

لابل که تو ز غایت رادی از آن سوی

گر مردمی نبوت گردد، جهان به تو

یکرویه بگروند و به کس تو بنگروی

در رزم همچو شیر همیدون همه دلی

در بزم همچو شمس همیدون همه ضوی

جز نیکویی پذیره نیاید ترا گذر

در رسم و خوی تو سخن دشمن غوی

از نیکویی که خوی تو بیند نکو رود

تا تو برین نهادی و تا تو بدین خوی

یک بیت شعر یاد کنم من که رودکی

گرچه ترا نگفت سزاوار آن توی

«جز برتری ندانی گویی که آتشی

جز راستی نجویی مانا ترازوی »

تا شاعران به شعر بگویند و بشنوید

وصف دو زلف و دو رخ خوبان پیغوی

با بخردان نشین چو بخواهی همی نشست

با نیکوان غنو چو بخواهی که بغنوی

چندان که آرزوی دل تو بود بباش

با کام و با مراد همی باش تابوی

بدخواه تو به درد و به اندوه دل بود

توگر نوی ز رامش و از کام دل نوی


ادامه مطلب

[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 04:02 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


قصاید فرخی-شمارهٔ ۲۱۴ - در مدح خواجه ابوسهل احمدبن حسن حمدوی گوید

 

ای پسر هیچ ندانم که چگونه پسری

هر زمان با پدر خویش به خوی دگری

با چنین خو که تو داری پسرا، گربه مثل

صبر ایوب مرا بودی گشتی سپری

تنگدل گردی چون من سوی توکم نگرم

ور سوی تو نگرم تو به دگر سونگری

بوسه ندهی ونخواهی که کسم بوسه دهد

پس توای جان پدر رنج و عنای پدری

گر نخواهی که مرا بوسه دهد جز تو کسی

تو مکن نیز گه بوسه چنین حیله گری

من به پروردن تو رنج بدان روی برم

که تو در جستن کام دل من رنج بری

به مراد دل من باش و دلم نیز مخور

گر همی خواهی کز صحبت من بر بخوری

تیر بالایی و ماننده تیری که ترا

هر چه نزدیکتر آرم تو زمن دورتری

مکن ای دوست که گر من ز تو بر تابم روی

بسکه تو گریی و من گویم خوناب گری

من نه از بیکسی اندر کف تو دادم دل

که مرا جز تو بتانند به خوبی چوبری

دل بدان یافتی از من که نکو دانی خواند

مدحت خواجه آزاده به الفاظ دری

خواجه سید ابو سهل رئیس الرؤسا

احمد بن الحسن آن بار خدای هنری

آن مهی یافته از گوهر و زیبای مهی

وان سری یافته بر خلق و سزاوار سری

نعمت و مال جهان را بر او نیست شرف

اینت مردی خطری، شاد زیاد این خطری

مهتری کرده و آموخته در خانه خویش

مهتری کردن و آن مهتری او را گهری

از عطا دادن پیوسته و خوشخویی او

ادبای سفری گشته براو حضری

زنده کرد او به بزرگی و هنر نام پدر

این چنین باید کردن پدران را پسری

پایگاه وزرا یافته نزدیک ملک

از نکو رایی و دانایی و تدبیر گری

در شمار هنرش عاجز و سر گشته شوی

گر توانی به مثل قطره باران شمری

گر تو خواهیش و گر نه به تو اندر بشلد

زراوچون به در خانه او بر گذری

لاجرم ناموری یافت بین عادت خوب

به چنین عادت نادر نبود ناموری

طلعتی دارد و خویی چو رخ خویش بدیع

فری آن طلعت فرخنده و آن خوی فری

ای کریمی وسخی بار خدایی که مدام

از همه خلق به دینار همی شکر خری

اندرین دولت ماننده تو کیست دگر

چه به نیکو سیری وچه به نیکو نظری

عادتی داری نیکو ورهی داری خوب

فضل را راهبری تا تو بدین راهبری

زینت ملک خداوندی و اندر خور ملک

صدر دیوان شه شرقی و آنرا ز دری

بخل نزدیک تو کفرست و سخانزد تو دین

مرد دین دوست بود آری از کفر بری

زبرین چرخ فلک زیر کمین همت تست

نه عجب گر توبه قدر از همه عالم زبری

دست طاقت به چنان همت عالی نرسد

پس تو زین همت با رنج دل و درد سری

ای جوادی که همه میل سوی جود کنی

ای کریمی که همه راه کریمی سپری

چون سخن خواهی گفتن همه ساده نکتی

چون هنر خواهی جستن همه ساده جگری

شیر نر وقت هنر پیش تو روباه شود

زشت باشد که ترا گویم تو شیرنری

هنر و فضل تو بر خلق چرا عرضه کنم

چون به نزدیک همه خلق به هر دو سمری

تا چو نوروز درآرد سپه خویش به باغ

باغ پرلاله نو گردد و گلهای طری

تا که گردد که و کهسار تو تختی ز گهر

دشت و هامون چوبساطی شو از شوشتری

شاد بادی و توانا و قوی تا به مرا د

گه ولی پروری وگاه معادی شکری

مجلس تو ز نکو رویان چون باغ بهار

پر تذروان خرامنده و کبکان دری

گوش تو سوی سماع و لب نو سوی شراب

چشم تو سوی دو رخساربت کاشغری


ادامه مطلب

[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 04:02 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


قصاید فرخی-شمارهٔ ۲۱۳ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید

 

زنخدانی چون سیم وبراو از شبه خالی

دلم برد و مرا کرد ز اندیشه خیالی

ندانستم هرگز که به آسانی و زودی

دل چون منی از ره بتوان برد به خالی

دلم خال نبرده ست، مهی برده که با وی

مهی با سپری گرد به مانند هلالی

زمانی که بی آن گرد زنخ باشم ماهیست

شبی کز بر آن خال جدا مانم سالی

چو بنشست چنانست که از نسرین تلی

چو برخاست چنانست که از سرو نهالی

کجا چهره او بود چه باغی و چه دشتی

کجا قامت او بود چه سروی و چه نالی

دهانش به گه آنکه همی خندد گستاخ

چنانست که آلوده به می گشته سفالی

به هر بوسه کزو خواهم نازی و عتابی

به هر باده کزو خواهم غنجی و دلالی

مرا گفت که می خواه وبه خدمت مشو امروز

گمان برد که من بدهم حقی به محالی

ندانست که من خدمت سلطان معظم

بند هم به هوای دلی و بلکه به مالی

خداوند بزرگان و جهانداران مسعود

که هر روز به فتحیش زند دولت فالی

کجا حمله او بود چه یک تن چه سپاهی

کجاهیبت او بود چه شیری چه شکالی

بی از آنکه در ابروش گره بینی یاخم

عمودی ز چهل من بخماند چو دوالی

نه چون اوبه همه باب توان یافت نظیری

نه چون او ز همه خلق توان یافت همالی

زشاهان و بزرگان وجهانداران او راست

به هر فضلی دست و به هر فخر مجالی

بگیرد گه پیکار حصاری به خدنگی

ببخشدگه کردار جهانی به سؤالی

سپاهی را برخاک نشاند به نبردی

جهانی را از خاک برآرد به نوالی

به اقصای جهان از فزع تیغش هر روز

همی صلح سکالد دل هر جنگ سکالی

دلی کز تپش هیبت او تافته گردد

اگر ز آهن و رویست چه آن دل چه زکالی

وبالی بود آن دل که چنین باشد در تن

نگر تا نشود برتو دل شاد و بالی

کسی کوبه حصاری قوی از طاعت اوتافت

بتر زانکه به گفتار زنی شد به جوالی

خلافش برد آن را که خلافش به دل آرد

ز عزی و جلالی سوی عزلی و نکالی

بسا کس که ز بیمش به خلافی که در آورد

فتاداز سر منظر به بن غاری و غالی

بدیدارش هر کس که نباشد خوش و خرم

شود هر مژه در چشمش نیشی و نصالی

نه بی طاعت او شاد شود کس به امیدی

نه بی خدمت او راه برد کس به کمالی

جهانرا ز پس اندازو ره خدمت او گیر

ترا راه نمودم ز حرامی به حلالی

همه خلق بر این شاه و بدین ملک عیالند

بتقدیر جهانی وبی اندازه عیالی

ز شاهان وبزرگان من ازو دیده ام و بس

عطا دادن و بخشیدن بی هیچ ملالی

به کردار و به آیین و به خوهای ستوده

جمالیست جهان را و که داند چه جمالی

ز بس عدل و ز بس داد چنان کرد جهان را

که ازشیر نیندیشد در بیشه غزالی

ازین بنده نوازی و ازین عذر پذیری

ازین شرمگنی نیک خویی خوب خصالی

بقا بادش چندان که ز فرسودن ایام

شودکوه دماوند به کردار خلالی

به پیراستن کار و به آراستن ملک

ازو یافته هر شاهی رسمی و مثالی

سرایش را هر ساعت و ملکش را هر روز

دگر گونه جمالی و دگر گونه جلالی


ادامه مطلب

[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 04:02 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


قصاید فرخی-شمارهٔ ۲۱۲ - در مدح خواجه عمید حامد بن محمدالمهتدی گوید

 

تادل من ز دست من بستدی

سر بسر ای نگار دیگر شدی

چاره و راه خویش گم کرده ام

تا تو مرا به راه پیش آمدی

من زهمه جهان دلی داشتم

آمدی وز دست من بستدی

دل به تو دادم و دلت نستدم

مردم دیدی تو بدین بی بدی

گویی بیدلی و با من دو دل

لاجرم ای صنم به کام خودی

جان ودل من آن خواجه ست و تو

چنگ به چیز خواجه اندر زدی

عالم فضل و علم خواجه عمید

حامد بن محمد المهتدی

آن که همه درفشد از روی او

رادی و فضل و فره ایزدی

ای همه حری و همه مردمی

وی همه رادی و همه بخردی

رادی را تو اول و آخری

حری را تو ضظغ و ابجدی

باخبر از فنون فضل وادب

هست به پیش تو کم از مبتدی

وقت کفایت ار چه کافی کسیست

گوید کاستاد چومن صد شد ی

موبد اگر امام دانش بود

توبه همه طریقها موبدی

سایل اگر چه جان بخواهد زتو

بدهی و همچنین بدی تا بدی

باشد اگر صد هنری مرد، تو

پیشتر و بیشتر از هر صدی

تو زهمه جهان به پیشی و نام

همچو ز جمع روزهاشنبدی

تا شبهی نیاید از آبنوس

همچو ز دار پرنیان تربدی

گنبد بر شده فرود تو باد

همچو بهشت از زبر گنبدی

عید مبارکست می خواه از آن

کز رخ اوبه لب همی گل چدی

گشته ز رنگ سبزه و ارغوان

باغ و چمن زمردی و بسدی

چشم مخالف را بیاژن به تیر

چون کف یاران که به زر آژدی


ادامه مطلب

[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 03:54 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


قصاید فرخی-شمارهٔ ۲۱۱ - در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی گوید

 

دل من همی داد گفتی گوایی

که باشد مرا روزی ازتو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم

بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم وزین غم

نبوده ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیکن

نه چندانکه یکسو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود

گناهم نبوده ست جز بیگنایی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی

نگارا بدین زود سیری چرایی

که دانست کز تو مرا دیدباید

به چندان وفا این همه بیوفایی

سپردم به تودل توانسته بودم

بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا که آگه نبودم

که تو بیوفا درجفا تا کجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن

نگویم که تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم

مرا باش بیش ازین آزمایی

مرا خوار داری و بیقدر خواهی

نگر تا بدین خوکه هستی نپایی

ز قدر من آن گاه آگاه گردی

که با من به درگاه صاحب درآیی

وزیر ملک صاحب سید احمد

که دولت بدو داد فرمانروایی

زمین و هوا خوان بدین معنی او را

که حلمش زمینیست طبعش هوایی

دلش را پرست، ار خرد ار پرستی

کفش را ستای، ار سخارا ستایی

ز بهر نوای کسان چیز بخشد

نترسد ز کم چیزی و بینوایی

ز گیتی بدو چیز بس کرد و آن دو

چه چیزست نیکی و نیکو عطایی

ایا مصطفی سیرت و مرتضی دل

که همنام و همه کنیت مصطفایی

دل مهتران سوی دنیا گراید

تو دایم سوی نام نیکو گرایی

ز بسیار نیکی که کردی به نیکی

ز خلق جهان روز شب در دعایی

ترا دیده ام قادر و پارسا بس

شگفتست باقادری پارسایی

به دیدار و صورت چو مایی ولیکن

به کردار و گفتار نزجنس مایی

به کردار نیکو روانها فزایی

به گفتار فرخنده دلها ربایی

دهنده ترا همی داد عالی

که همواره زان همت اندر بلایی

بلاییست این همت و در شگفتم

که چون این بلا را تحمل نمایی

به روزی ترا دیده ام صد مظالم

از آن هریکی شغل یک پادشایی

جوابی دهی شور شهری نشانی

حدیثی کنی کارخلقی گشایی

به روی و ریا کار کردن ندانی

ازیرا که نه مرد روی و ریایی

ز تو داد نا یافته کس ندانم

ز سلطانی و شهری و روستایی

هزار آفرین باد بر تو ز ایزد

که تو در خور آفرین و ثنایی

بسا رنج و سختی که بر دل نهادی

ازین تازه رویی، وزین خوش لقایی

درین رسم و آیین و مذهب که داری

نگوید ترا کس که تو بر خطایی

چه نیکو خصالی چه نیکو فعالی

چه پاکیزه طبعی چه پاکیزه رایی

ترابد که خواهد، ترا بد که گوید

که هرگز مباد از بد او را رهایی

اگر ابلهی ژاژ خاید مر او را

پشیمان کند خسرو از ژاژ خایی

خلاف تو بر دشمنان نیست فرخ

ازیرا که تو بر کشیده خدایی

همی تابود در سرای بزرگان

چو سیمین بتان لعبتان سرایی

کند چشمشان از شبه مهره بازی

کند زلفشان بر سمن مشکسایی

به تو تازه باداین جهان کاین جهان را

چو مر چشم را روشنایی ببایی

بجز مرترا هیچ کس را مبادا

ز بعد ملک برجهان کدخدایی

چنان چون تو یکتا دلی مهر اورا

دلش بر تو هرگز مبادا دو تایی

بپاید وی اندر جهان شاد و خرم

تو در سایه رأفت او بپایی

به صد مهرگان دگر شاد کن دل

که تو شادی و فرخی را سزایی

به هر جشن نو فرخی مادح تو

کند بر توو شاه مدحت سرایی


ادامه مطلب

[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 03:54 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


قصاید فرخی-شمارهٔ ۲۱۰ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید

 

خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی

خوشا با پریچهرگان زندگانی

خوشا با رفیقان یکدل نشستن

بهم نوش کردن می ارغوانی

به وقت جوانی بکن عیش زیرا

که هنگام پیری بود ناتوانی

جوانی و از عشق پرهیز کردن

چه باشد ندانی، به جز جان گرانی

جوانی که پیوسته عاشق نباشد

دریغست ازو روزگار جوانی

در شادمانی بود عشق خوبان

بباید گشادن در شادمانی

در شادمانی گشاده ست بر تو

که مدحتگر پادشاه جهانی

جهاندار مسعود محمود غازی

که مسعود باد اخترش جاودانی

سر خسروان افسر تاجداران

که اورا سزد تاج و تخت کیانی

زمین را مهیا به مالک رقابی

فلک را مسمی به صاحبقرانی

به مردانگی از همه شهریاران

پدیدار همچون یقین از گمانی

به جنگ اندرون کامرانست لیکن

ندانم کجا راند این کامرانی

نبینی دل جنگ اوهیچ کس را

تو بنمای گر هیچ دیدی و دانی

از آن سومر او راست تاغرب شاهی

وز این سومر اوراست تا شرق خانی

سپاهیست او را که از دخل گیتی

به سختی توان دادشان بیستگانی

اگر نیستی کوه غزنین توانگر

بدین سیم روینده و زر کانی

به اندازه لشکر او نبودی

گر از خاک و از گل زدندی شیانی

خداوند چشم بدان دور دارد

از این شاه و زنی دولت آسمانی

چنین شهریار و چنین شاهزاده

که دیدو که داده ست هرگز نشانی

بدین شرمناکی بدین خوب رسمی

بدین تازه رویی بدین خوش زبانی

حدیث ار کند با تواز شرم گردد

دورخسار او چون گل بوستانی

نه هرگز بدان را به بد داده یاری

نه هرگز به بد کرده همداستانی

جهان رابه عدل و به انصاف دادن

بیاراست چون شعر نیک از معانی

به جوی اندرون آب نوش روان شد

ازین عدل و انصاف نوشیروانی

چنان گشت بازارهای ولایت

که برخاست از پاسبان پاسبانی

سپاه و رعیت نیابند فرصت

به شغل دگر کردن ازمیزبانی

ز پاکیزگی شهر و از ایمنی ده

روان گشت بازار بازارگانی

زهی شهریاری که گویی ز ایزد

به رزق همه عالم اندر ضمانی

به کردار نیکو و گفتار شیرین

همی آرزوها به دلها رسانی

دل من پر از آرزو بودشاها

وز اندیشه رخسار من زعفرانی

نه زان کاندرین خدمت این رنج بردم

که واجب کند بر من این مهربانی

مرا شاد کردی و آبادکردی

سرای من از فرش و مال و اوانی

بیاراستم خانه از نعمت تو

به کاکویی و رومی خسروانی

خدایت معین بادو دولت مساعد

توباقی و بدخواه تو گشته فانی

سرای تو پر سرو و پر ماه و پر گل

ز یغمایی و چینی و خلخانی

همایون وفرخنده بادت نشستن

بدین جشن فرخنده مهرگانی

به تو بگذرد روزگاران به خوشی

دوصدجشن دیگر چنین بگذرانی


ادامه مطلب

[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 03:54 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


قصاید فرخی-شمارهٔ ۲۰۹ - در مدح امیر یوسف بن ناصر الدین سپاهسالار

 

ای ترک دگر خیره غم روزه نداری

کز کوه برون آمدآن عید حصاری

گریک مه پیوسته به دشواری بودی

یک سال دمادم به خوشی عید گزاری

مانا علم عیدست آن مه که تو دیدی

کو بود بدان خوبی واندوه گساری

آن ماه ندانی که ترا دوش چه گفته ست ؟

گفته ست که ای ماه چرا باده نیاری

مه گفت و نکو گفت، من ازتو نپسندم

گر تو سخن ماه نکوگوش نداری

زین پیش همی روزه شمردی، گه آن بود

گاهست که اکنون قدح باده شماری

برخیز و فراز آی و قدح پر کن و پیش آر

زان باده که تابنده شود زو شب تاری

زان باده که رنگ رخ آن دارد کو را

از میر عنایت بود از دولت یاری

آن شاه عدو بند که بگرفت و بیفکند

کرگی و دژم شیری اندر ره باری

آن میر جهانگیر که با لشکر کشمیر

آن کرد که با کبک کند باز شکاری

آن گرد نکو نام که اندر دره رام

با پیل همان کردکه با کرگ ز خواری

سالار سپاه ملک ایران محمود

یوسف پسر ناصر دین آن شه کاری

شاهی که چو او دست به تیرو به کمان برد

مشغول شود شیر به فریاد و به زاری

با شیر ژیان روز شکار آن بنماید

کز بیم شود نرمتر از پیل عماری

زآنگونه که ا زجوشن خر پشته خدنگش

بیرون نشود سوزن درزی زدواری (؟)

تیغش به گه جنگ چو ابریست که آن ابر

خون بارد از آن گونه که باران بهاری

از هیبت او دشمن او گر همه کوهست

معروفتر از کاه به زاری و نزاری

با این همه رادیست که بیشست به بخشش

بخشش ده هزاری بود و بیست هزاری

ای بار خدایی که خوداز عمر ندانی

روزی که درآن روز دو صد حق نگزاری

قدر درم و قیمت دینار ببردی

از بس که درم پاشی و دینار بباری

نزدیک تو بیقدرتر و خوارترین چیز

آن چیز که آن را تو به زایر نسپاری

عیدست و بر این عید میی خور که ز عکسش

رخساره دیناری گردد گل ناری

رامش کن شادی کن و عشرت کن و خوش باش

می نوش کن از دست نکویان حصاری


ادامه مطلب

[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 03:54 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


قصاید فرخی-شمارهٔ ۲۰۸ - در توصیف باغ امیر یوسف سپهسالار گوید

 

باغیست دلفروز و سراییست دلگشای

فرخنده بادبر ملک این باغ و این سرای

زین گونه باغ هیچ ندیدم به هیچ شهر

زین گونه جای هیچ ندیدم به هیچ جای

باغی چنان که بر در او بگذری اگر

ازهر گلی ندا همی آید که اندرآی

این باغ و این سرای دل افروز را مباد

جز میر یوسف ایچ خداوندو کدخدای

میر بزرگ سایه و میر بزرگ نام

میر بلند همت و میر بلند رای

پاینده بادمیر به شادی و فرخی

بر کف گرفته باده رنگین غمزدای

شاه اندرین سرای نشسته به صدر ملک

وز دوسوی سرا همه ترکان دلربای

او تکیه کرده بر چمن باغ و پیش او

آزادگان نشسته و بت چهرگان به پای

بت چهرگان چابک چونان که زلفشان

باشد همیشه برسمن ساده مشکسای

زین روی باغ صف بتان ملک پرست

زان روی صف رود زنان غزلسرای

با چنگ چنگ و بر بط بونصر در عتاب

وندر میان باغ خوش اندر گرفته پای

میر اندر آن میان بنشاط و نهاده گوش

گاهی به رود و گه به زبان ملک ستای

هر روز دولتی دگر و نو ولایتی

وان دولت وولایت درخشندی خدای

هر جایگه که رای کند دولتش رفیق

هر جایگه که روی نهد بخت رهنمای

شاهان به وقت بخشش ازآن شاه یافته

گه ساز و گه ولایت و گه اسب و گه قبای

در جنگ ودر سفر ز دو سایه جدا مباد

از سایه علامت واز سایه همای


ادامه مطلب

[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 03:54 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


قصاید فرخی-شمارهٔ ۲۰۶ - در تهنیت مهرگان و مدح عضد الدوله امیر یوسف

 

مهرگان رسم عجم داشت به پای

جشن اوبود چو چشم اندربای

هر کجا در شدم از اول روز

با می اندر شدم و بر بط و نای

تامه روزه در آمیخت بدوی

آنهمه رسم نکو ماند به جای

کارها تنگ گرفته ست بدوی

روزه تنگخوی کج فرمای

با چنین ماه چنین جشن بود

همچو در مزکت آدینه سرای

زین سبب دان که تسلی منست

میر ابو یعقوب آن بار خدای

عضد دولت یوسف کز فضل

هر چه بایست بدو داد خدی

از بزرگان و ز تدبیر گران

پیشدستست به تدبیر و به رای

زو مبارزتر و زو پر دلتر

ننهد کس به رکیب اندر پای

دایم از زنگ زره بر تن او

چون پرباز بود پشت قبای

جنگجوییست که با حمله او

نبود هیچ مبارز را پای

هیچ کس نیست که با شاه جهان

یک سخن گوید ازین شاه ستای

گوید: ای بار خدای ملکان

یا همایونتر از بال همای

آن دل را دو تن نازک را

رنج واندیشه چندین منمای

تا کی این رنج ره و گرد سفر

وین تکاپوی دراز و شو و آی

لشکر آرای چنین یافته ای

تو بیاسای و ز شادی ماسای

هر چه ناکرده بمانده ست ترا

در بر او کن و اورافرمای

او خود اندیشه کار تو برد

دل زاندیشه به یکره بزدای

تاببینی که به یک سال کند

پر زدینار و درم قلعه نای

او همانست که پیش تو ستد

دره کشمیر از لشکر رای

او همانست که از گردن خویش

مرد را کرد به رمح اندروای

جوشن خویش در او پوش و مپوش

تو برو بازوی خوبان فرسای

بر همه گیتی اورا بگمار

وانگهی برهمه گیتی بخشای

گربه جنگ آید پوشیده زره

وای برهر که به جنگ آید وای

شیر آهن خای آن روز شود

از نهیب و ز فزع بازو خای

اسب اورا چه لقب ساخته اند

مملکت گیر و ولایت پیمای

اسب او با کوس آموخته تر

ز اشتر پیر به آواز درای

ای فریدن ظفر رستم دل

ای مبارز شکر گرد ربای

آخر این کارترا باید کرد

دل بدین دارو بدین کار گرای

تو بدین از همه شایسته تری

همچنین باش و همه ساله تو شای

ناگشاده به جهان آنچه بماند

تو به فرمان شهنشه بگشای

دوستانش را یک یک بنواز

دشمنانش را یک یک بگزای

تو بزی خرم و پاینده بباش

روز و شب مجلس و میدان آرای

گل و می خواه بر این جشن امشب

از رخ نخشبی و دولب قای


ادامه مطلب

[ یک شنبه 29 مرداد 1396  ] [ 03:54 ب.ظ ] - شاعر

[ نظرات0 ]


.: تعداد کل صفحات 4953 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ > ]