تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396  | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شاعر

 

آنکه مرا در دل است گر به کنار آمدی

کسی ستم روزگار بر من زار آمدی

یار ز دستم برفت، کار ز دستم نماند

کار به دست است، اگر دست به یار آمدی!

دست من آنگه که گشت از سر زلفش جدا

کاش که پای حیات بر دم مار آمدی

صبر و دل از من برفت، قدر ندانستمش

از پی این روزگار این دو به کار آمدی

از پس سالی مگر روی نماید چو گل

غنچه که بسته قبا باد سواد آمدی

خسرو از آن یک کنار جان به میان ریختی

آنکه برفت از میان گر به کنار آمدی


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396  | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شاعر

 

یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی

کافتد ز فتنه در همه آفاق غارتی

چندین به شهر دزدی دلها کجا شود؟

در دیده گر ز چشم تو نبود اشارتی

آن را که می کشی، به ازین نیست خونبهاش

از سر کنیش زنده، گر آیی زیارتی

گر بی رخت عمارت عمرم کند سپهر

بادا خراب، یارب ازینسان عمارتی

گویند دوست وعده به شمشیر می کند

آن بخت کو که یابم از ایشان بشارتی

من وصف آن جمال چگونه کنم که هیچ

فیروزمند نیست بر آنم عبارتی

عشق آتش است، خسرو، اگر سوزدت مرنج

دانی که آتشی نبود بی حرارتی


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396  | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شاعر

من ندیدم چون تو هرگز دلبری

سرکشی عاشق کش و غارتگری

از تو یک ناز و ز خوبان عالمی

وز تو تیری و ز دلها لشکری

از زمین پنهان بماند آفتاب

گر برآیی بامداد از منظری

من سری دارم که در پایت کشم

گر تو در خوبی نداری همسری

از کجا بر روزگار من فتاد

چون تو سنگین دل بلای کافری

دست نه بر سینه ام تا بنگری

آتش پوشیده در خاکستری

ماند چشمم روز و شب در چارسو

تا مگر ناگه در آیی از دری

من که از خود بر تو غیرت می برم

چون توانم دیدنت با دیگری

هر که دید از چشم خسرو خون روان

گشت هر مو بر تن او نشتری


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396  | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شاعر

هر شبم کآهم به عالم دم زدی

آتش اندر خرمن عالم زدی

سوخت جانم را غم و غم سوختی

ذره ای سوز من ار بر غم زدی

گر دلم را دست بودی بر فلک

دیده ای سقفش که چون برهم زدی

زین زبان دانی اگر جم بودمی

آسمانم بوسه بر خاتم زدی

در تن خاکی و سلطانی بدی

خاک پایم آسمان را کم زدی


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396  | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شاعر

بسیار باشد، ای جان، از همچو من غمینی

نازی که می کشم من از چون تو نازنینی

تا دست و پا نهادی در حسن کس ندیدم

پایی به دامن اندر، دستی در آستینی

گر در جهان بگردی از جور خود نیابی

بی آب دیده خاکی، بی خون دل زمینی

از شبروان کویت هر گوشه ای و آهی

وز هندوان چشمت هر غمزه در کمینی

شمشیری از خیالت، بر ما سری و جانی

زناری از دو زلفت، از ما دلی و دینی

پوشیده ام بر دل مشکین زره ز زلفت

کز گوشه های چشمت ترکی ست در کمینی

زنبور وار بستی در خون من میان را

زان لعل دلنوازم ناداده انگبینی

در شهر بند عشقت دانی که کس نداند

قدری چو من غریبی، جز همچو من غمینی

شبهاست بنده خسرو کز پا نمی نشیند

روزی نشیند آخر با چون تو همنشینی


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396  | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شاعر

آن چشم شوخ را بین هر غمزه ایی بلایی

وان لعل ناب بنگر هر خنده ای جفایی

هر ابرویی ز رویت محراب بت پرستی

هر تار مو ز زلفت زنار پارسایی

گویند، چیست حالت آن دم که پیشت آید؟

چون باشد آنکه ناگه پش آیدش بلایی

این غم که هست دانم هر دو ز تو برین دل

می کش که ظالمی را خوش می کنی سزایی

گر غرقه بر نیاری، باری کم از فسوسی

ای آشنات هر دم در خون آشنایی

وصلت همین قدر بس کافتادمت چو در ره

از ره کنی به یک سو سنگی به پشت پایی

سودای زلف آن بت امشب بکشت ما را

آه، ای شب، سیه رو، پایانت نیست جایی

من خود ز محنت خود بودم به جان دگر سو

وه کز کجا فتادی بر جان مبتلایی

سلطان من توانی مهمان خسرو آیی

بیداری است امشب در خانه گدایی


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396  | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شاعر

 

در سر افتاده ز عشق توام، ای جان، هوسی

با سگ کوی تو گفتم که برآرم نفسی

بر درت حلقه چو زنجیر درم بهر درای

ناله ها کردم و فریاد چو بانگ جرسی

نشدی ملتفت حال من، ای عمر عزیز

هرگز این خواری و زاری نکشیده ست کسی

حلقه زلف سمن سای تو در دور قمر

فتنه پیدا کند و غارت و آشوب بسی

سر به سر با سگ کوی تو نهاده خسرو

چون به پابوس تو، ای جان، نشدش دسترسی


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396  | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شاعر

من ترا دارم و جز لطف توام نیست کسی

در جهانم نبود غیر تو فریاد رسی

نفسی بی تو نیارم زدن، ای جان، گر چه

نکنی یاد من خسته به عمری نفسی

هر کسی راست هوایی و خیالی در سر

من به جز فکر و خیال تو ندارم هوسی

غرقه در بحر غم عشقم و در خون جگر

می رود بی رخت از چشمه چشمم ارسی

بیش ازینم چو مگس از شکر خویش مران

که تفاوت نکند در شکرستان مگسی

بر من دل شده هر چند گزیدی دگری

به وصالت که به جای تو مرا نیست کسی

بلبل جان من از شوق گلستان رخت

تا به کی صبر کند نعره زنان در قفسی

طالب وصل شو، ای خسرو خوبان، خسرو

نه من دلشده ام، بس که چو من نیست کسی


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396  | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شاعر

پسرا و نازنینا، به کرشمه گاه گاهی

اگر اتفاقت افتد، به فتادگان نگاهی!

ز غمت کجا گریزم که جهان گرفت حسنت

ز تو هم به تست، یارا، اگرم بود پناهی

شرف هلاک مابین، به دو بوسه جان نو ده

که گر این امید باشد، بزییم چندگاهی

چو فغان کنم به کویت، ز علی اللهم چه رنجی؟

در شه تهی نباشد ز نفیر دادخواهی

نکنی تو راه کوته بر ما و هر زمانی

به فنا رهم نماید اجل و دراز راهی!

به امید با تو ما را چو نرفت پیش کاری

پس از این چو نامرادان من و گوشه ای و آهی

چه دراز بود امشب که خیال بر سر آمد

بدمید صبح، لیکن چو به سر رسید ماهی

به یکی ز همنشینان سخن تو دوش گفتم

که تو دیده ای فلان راچو به سر سیه کلاهی

به جواب گفت خسرو تو کجا رسی به وصفش

نظری ز دور می کن به جمال پادشاهی


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396  | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شاعر

به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی

به از آنکه چند شاهی، همه عمر های و هویی

نه ز دست نوجوانان به چمن شدم، ولیکن

هوس جمال جانان نرود به رنگ و بویی

نفسم به آخر آمد، نظرم ندید سیرش

بجز این نماند ما را هوسی و جستجویی

ببرید ناتوان را به طبیب آدمی کش

که چو مرد نیست باری به نظاره چو اویی

چه خوش است مست ما را به کرشمه لعب چوگان

که به خاک در نغلتد سر ما بسان گویی

به خدا که رشکم آید ز رخت به چشم خود هم

که نظر دریغ باشد ز چنان لطیف رویی

دل من که شد ندانم چه شد آن غریب ما را

که برفت عمر و نآمد خبرش به هیچ سویی

سخن سگان شبرو نزند مگر کسی را

که شبیش بوده باشد گذری به گرد کویی

مکن، ای صبا، مشوش سر زلف آن پریوش

که هزار جان خسرو به فدای تار مویی


ادامه مطلب
نظرات 0

تعداد کل صفحات : 2248 :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >